تبليغاتX
آشنايي با يك دوست JavaScript Codes
آشنايي با يك دوست
از ســوز محـبـت چـه خــبر اهل هـوس را - اين آتش عشق است نسوزد همه كس را
سخنان طلائی از دکتر شریعتی

 

و هری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است . کسی که با «خود » نیست ! چه تنهایی سختی .

در زندگی طوری باش که انانکه خدا را نمی شناسند ،تورا که می شناسند خدا را بشناسند!

 

بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بیآنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند.

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود کاش بجای نشان دادن زخمهای تنش افکارش را نشانمان می دادند

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریاو دریا….

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند!

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد!

در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش

تفاوت است بین دانستن و فهمیدن.
دانستن و حتی فهمیدن نسبی است می توان به جرات گفت آنکه مدعی است همه چیز را می داند و برای هر پرسشی ،پاسخی خام دارد، نادان است.

 

شهرت طلبی برای فراموش کردن خود در دیگران است یا یافتن کاذب خویش در دیگران

چه تلخ است میوه درخت بینایی! چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد

سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می توانی نوشت

جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می بینیم.

آنگاه که کمیت عقل می لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می کند.

علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست

شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمنش را نمی کشد رسوا می کند.

عشق،حیرت و گریز و بی تابی یک دور افتاده است برای پیوستن.
هنر اصولا استعدادآدمی است برای تکمیل زندگی مادی
تنهایی یعنی بی کسی،جدایی یعنی بی اویی،بی او ماندن. بی او ماندن یعنی او را داشتن و به او عشق ورزیدن
مسئولیت زاده توانایی نیست،زاده آگاهی است وزاده انسان بودن

صحیفه،کتاب جهاد در تنهایی است
ایمان،نیرومند می آفریند.
وقتی عشق فرمان میدهد،محال سرتسلیم فوپرو می آورد
او نیکی نکرده است ،نیکی او شده است
روندگان نیایش کمند و نیاز بدان بسیار.

خدایا:عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار
خدایا:مرا همواره،آگاه و هوشیاردار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی-قضاوت نکنم.

خدایا:خودخواهی را چندان در من بکش،یا چندان برکش،تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم،و از آن در رنج نباشم
من دشمن تو و عقاید تو هستم،اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم.
 خدایا:به من توفیق تلاش،در شکست،صبر در نومیدی،رفتن ،بی همراه؛جهاد ، بی سلاح؛کار،بی پاداش؛فداکاری،درسکوت؛دین،بی دنیا؛مذهب،بی عوام؛عظمت،بی نام؛خدمت،بی نان؛ایمان،بی ریا؛خوبی،بی نمود؛گستاخی،بی خامی؛قناعت،بی غرور؛عشق،بی هوس؛تنهایی،در انبوه جمعیت؛دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛روزی کن
مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کندو تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
عشق طوفانی ومتلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را میگیرد، دوست داشتن بینایی میدهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.
عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشن
در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز اس
از جنس این عالم نیست
بچهء 9 ساله 10 ساله كه هیچ بودی ،‌خاك بودی،خوراك شدی !
هشتاد سال دیگر،نود سال دیگر،یك بچهء پیر می شی،هیچ می شی، خاك میشی، دور می زنی،
دایره ای بی جهت،‌بی معنی،تو خالی باز از آخر میرسی ، به اول، مثل صفر

 

وقتی برای خودت زندگی كنی وقتی بخوای فقط برای ((خودت)) تنها باشی

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی، عمر تو، مثل یك خط منحنی،‌روی خودت دور می زنه،

مثل صفر، باز از آخر میرسی ، یه اول می مونی ، می گندی، مثل مرداب ، مثل حوض،

بسته میشی ، مثل دایره، مثل((صفر اما اگر جلوی ((‌یك)) بنشینی...............؟
اگر فقط برای ((یك)) باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین ((یك)) بشی.....؟ !

باید برای دیگران زندگی كنی عمر تو ،‌مثل یك خط افقی ، پیش میره، مثل راه، مثل رود،

وقتی از ((خودت))، دور بشی ، از آخر ،به آبادی میرسی،مثل راه از آخر ،‌میریزی به دریا، مثل رود

اما اگر جلوی ((یك))بنشینی، اگر بخوای فقط برای یك باشی، از پوچی و از تنهایی در بیای، همنشین یك بشی،

باید برای دیگران بمیری عمر تو مثل یك خط عمودی بالا میره، مثل موج، مثل طوفان، مثل یك قلهء‌بلند مغرور،

تو تپه ها، مثل درخت سرو آزاد تو خزه ها، كه رو به خورشید میرویه، به آسمون قد میكشه

مثل یك انسان بزرگ،‌یك شهید، یك امام، هیچ چیز نیست به غیر از خدا و آن یک خداست

در عجبم مردی در حال فكر كردن باشد و سیگار بر لبش نباشد . دكتر شریعتی


از شریعتی میپرسن چرا سیگار ؟سیگار طول عمر آدم رو کم میکنه دکتر در جواب میگه من به عرض زندگی فکر میکنم نه به طول زندگی.

 


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )

هنوز به این نتیجه نرسیده ای که از پاکی و راستی ارزشمند تر والاتر نیست؟

 

هنوز آنقدر شجاع نشده ای که بدانی باید راستگو باشی؟نباید دروغ بگویی؟

 

هنوز آنقدر انسان نشده ای؟

 

هنوز طعم شیرین عشق ورزی را نچشیده ای؟

 

هنوز به این ایمان نرسیده ای که باید با همه انسان ها مهربان باشی؟

 

هنوزدلت دنبال  رویاهای کودکانه ات است...

 

هنوز نیکی را نپذیرفته ای...

 

هنوز به نیکی ایمان نیاورده ای...

 

بدانيد :

خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است

و نمي دانم،

                كه چرا انسان،

                                   تا اين حد،

                                                با خوبي،

                                                            بيگانه است!

                                   و همين درد مرا مي آزارد!

                                                                      

                                                                         (فريدون مشيري)

 

گذشته را فراموش کنید ،

 

بیایید مهربان باشیم،با هم،با همه...

 

دل هایمان باید عاشق باشند،عاشق عشق،دوستی و صفا وصمیمیت...

 

راستی را تمرین کنیم،پاکی را تمرین کنیم،

 

می شود پاک بود...

 

می شود عاشق بود و مهربان...

 

می شود انسان بود...

 

سخت نیست،آسان است،

 

باور کنید...

 


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( نيايش ! )
این داستان را بدقت بخوانید:

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .

رهگذری او را دید و پرسید:"برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی" .

مرد پاسخ داد:"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم" .

چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

عشق ورزی را متوقف نساز . لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.


|لینک مطلب|نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
داستان جالب طناب یا خدا

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. 14.gif


- شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...15.gif

 

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد...34.gif

 

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...

 

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...


-small;">ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن" 17.gif


-small;">ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!! 13.gif


- یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....


- چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.

او فقط یک متر با زمین فاصله داشت! 33.gif

 

 


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
داستان آموزنده فرشته ها
فرشته مسافر در منزل خانواده ثروتمندی توقف کردند تاشب را درآنجا بگذرانند. آن خانواده گستاخی کردند و اجازه ندادند فرشته ها شب را در مهمانخانه داخل عمارت بگذرانند. بلکه به آنها فضای کوچکی از زیر زمین خانه رااختصاص دادند. همانطور که فرشته ها مشغول آماده کردن بستر خود روی زمین سخت بودند فرشته پیرتر سوراخی در دیوار دید و روی آن را پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت : “مسائل همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند” شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند. پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند. صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود. فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی. خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد. فرشته پیرتر پاسخ داد:”مسائل همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند” “شبی که مادر زیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود ومایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ رابستم و مهرکردم تا دستش به طلاها نرسد” شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد و من درازا گاو را به او دادم چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند. هنگامی که اوضاع ظاهرا بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید.
 

|لینک مطلب|نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
ماه مبارک رمضان
 

حلول ماه بهار قرآن ،

ماه خیر و برکت ،

ماه رمضان بر شما مبارک باد .

موسوی - احمدی نژاد - رفسنجانی - خاتمی - ناطق نوری


|لینک مطلب|نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( نيايش ! )
اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو  بهونه  هر  عاشق واسه زنده موندنی

 


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( نيايش ! )
ای دل ســاده بکــش درد کـه حقت این است

ای دل ســاده بکــش درد کـه حقت این است

از زمانـــه بشـو دل ســرد کـه حقت این است

هر چــه گفتـــم مشــو عـاشق نشنیدی حالا

همچــو پائیــــز بشــو زرد کـه حقت این است

دیـدی آخـــر دم مـــردانــــه بجــز لاف نبـود

بـکش از مــردم نامـــــرد کـه حقت این است

آنچــه بــر عـاشق دل خستـه روا دانستی

فلک آخــــر ســــرت آورد کـه حقت این است

 

خمــارم، خمــارم، خمــارم مـن

من از لولی وشــان می گســــارم

خراب آواره ای مجنـــــون تبــــــارم

که جز مستی به سر اندیشه ای دیگر ندارم

که جادوئی به جز صافی نمی آید به کــــارم

بی قـــــــرارم، بـی قـــــــرارم، بـی قـــــــرارم

ســـــر ز مستی، مـــــی پرستی، بر نــدارم

 

بیا ساقی، بده جامی، خمارم من

که شبها در هـوس در انتظارم من

چنان ساقی به ساغر باده را مستانـه می ریزد

که گوئی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد

مـــن و تـــو آشنای فصل های مشترک بودیــــم

کنـــون طرح جــــدائی بین ما بیگانــــه می ریزد

 

بیا ساقی، بده جامی، خمارم من

که شبهـا در هوس در انتظارم من

بده می می،بده می می،که تا می جان دهد ما را

بده می می،بده می می،کـه می فرمان دهد ما را

بپوشان پــرده از زاهــــــــد،که وی حرمــان دهد ما را

به ساقی تازه کن پیمـان، که وی ایمـان دهد ما را

بیا ساقی، بیا ساقی، بیا بنشین کنارم

همایم من، همایم من، هم آواز هـــزارم

بیا و بوسه ای بر لب گـــــــذارم

 


|لینک مطلب|نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
"صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم "
صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود آنچه در مدت هجر تو کشيدم هيهات با سر زلف تو مجموع پريشاني خود آنزمان کارزوي ديدن جانم باشد گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم در يکي نامه محال است که تحرير کنم کو مجالي که سراسر همه تقرير کنم در نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم دين و دل را همه در بازم و توفير کنم من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم چونکه تقدير چنين است چه تدبير کنم

I LOVE YOU ... !


|لینک مطلب|نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
خدایا کفر نمی‌گویم ...

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

از اینکه به وبلاگ من سر زدین کمال تشکر رو دارم -

در ضمن با نظراتتون منو در هر چه بهتر شدن وبلاگ یاری کنین !


|لینک مطلب|نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
نه بسته ام به کس دل - نه بسته كس به من دل ...

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من


 

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من


 

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من


 

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من...

|لینک مطلب|نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 1:29 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
تفاوت عشق و دوست داشتن ...

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.
------------------------------------------------------------
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.
------------------------------------------------------------
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.
------------------------------------------------------------
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.
------------------------------------------------------------
عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
------------------------------------------------------------
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.
------------------------------------------------------------
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.
------------------------------------------------------------
عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.
------------------------------------------------------------
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.
------------------------------------------------------------
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
------------------------------------------------------------
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.
------------------------------------------------------------
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
------------------------------------------------------------
عشق نیرویی است درعاشق،که اورا به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.
------------------------------------------------------------
عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
------------------------------------------------------------
عشق معشوق رامجهول وگمنام میخواهدتادرانحصاراوبماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.
------------------------------------------------------------
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد
------------------------------------------------------------
دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.
------------------------------------------------------------
دکتر علی شریعتی


|لینک مطلب|نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
هر كس آزار منِ زار پسنديد ولي ... نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
 
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
كاش يارب كه نيفتد به كسي ، كار كسي
هر كس آزار منِ زار پسنديد ولي
نپسنديد دلِ زار من آزارِ كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
هر كه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
هر كه باقيمت جان بود خريدار كسي
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نكوشيد پس گرمي بازار كسي
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
كس مبادا چو من زار گرفتار كسي
تا شدم خار تو رشكم به عزيزان آيد
با الها ! كه عزيزي نشود خوار كسي
آنكه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لطف حق يار كسي باد كه در دورة ما
نشود يار كسي تا نشود باركسي
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل
شكر ايزد كه نبوديم به پا خار كسي
شهريارا سرمن زير پس كاخ ستم
به كه بر سرفتدم ساية ديوار كسي
 

|لینک مطلب|نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
سال 1388 مبارك ...

سال ۱۳۸۸

-------------------------------------------------------

با آرزوي 12 ماه شادي، 52 هفته خنده، 365 روز سلامتي،

 8760 ساعت عشق، 525600دقيقه برکت، 315300ثانيه دوستي،

سال نو مبارک


|لینک مطلب|نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
تعريف «دوستي دختر و پسر»

 

یكي از نيازهاي اساسي زندگي انسان، تعامل و ارتباط با ديگران است. انسان در طول رشد خود، پيوسته براي بقا و پيشرفت خويش، محتاج ارتباط با ديگران است كه بين اين امر با سلامت رابطه اي نزديك وجود دارد. تمام انسان ها به دنبال يافتن كساني هستند كه با آن ها احساس خوش بختي كنند و از زندگي با آن ها لذت ببرند و در كنارشان منفعت بيشتري كسب كنند. در بين ارتباطات انساني، نياز به ارتباط با جنس مخالف هم در مقطعي از زندگي انسان مطرح مي شود و اين زماني است كه پسر و دختر تصميم مي گيرند تا همسر آينده را انتخاب كنند و در اين ارتباط مقطعي كه لازمه شناخت از همديگر است، اصولي مطرح هستند.  

بايد توجه داشت كه نيروي پيوندجويي دو جنس مخالف، دل دادگي هاي پسرانه و دلبري هاي دخترانه و دل بستگي هاي طرفين، در قشر جوان وجود دارد. البته اين ارتباط ها و علاقه ها منشأ تشكيل خانواده و بقاي نسل و ادامه حيات مي گردند، ولي بايد در چارچوب اصولي اخلاقي و شرعي باشند.

گاهي اين علاقه ي دروني به جنس مخالف و نياز به ارتباط با او، از چارچوب هنجارهاي اجتماعي و ديني خارج مي شود و به سوي بي عفّتي و گناه كشيده مي شود كه اين امر بسيار ناشايست و غيراخلاقي است. 

در اين مقالات ، سعي خواهد شد تا چارچوب ارتباط با جنس مخالف، كه گاهي براي انتخاب همسر لازم است، طبق معيارهاي اسلامي و اخلاقي بيان گردد تا نوجوانان عزيز از شرايط آن مطّلع گردند. اما پيش از بيان اصول ارزشي و اخلاقي ارتباط، لازم است تعريف دوستي با جنس مخالف بيان گردد ـ تا خداي ناكرده ـ جوانان عزيز به اين عمل ضدارزشي و حرام گرفتار نشوند.

 تعريف «دوستي دختر و پسر»

بر اساس قواعد كلي حاكم بر ارتباط ميان فردي، نمي توان هر ارتباطي را «دوستي دختر و پسر» ناميد، بلكه مي توان گفت: «دوستي دختر و پسر» يعني: ارتباطي كه بين دو جنس مخالف وجود دارد و در اين ارتباط، محبت، صميميت، عشق و علاقه ي قلبي ويژه وجود دارد و از اين رو، ارتباط دو كودك يا ارتباط تحصيلي يا ارتباط معلم با شاگرد و مانند آن، كه براي اهداف خاصي است، نمي تواند از مقوله دوستي دختر و پسر باشد.


|لینک مطلب|نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
ولنتاین مبارک

 

امروز روز بیست و ششم بهمن روز ولنتاین یا به عبارتی روز عشاق هستش.

این روزبسیارزیباروبه همه اوناییکه ته قلبشون یه عشق دارن تبریک میگم.

و امیدوارم که همگی همیشه با عشق زندگی کنید.

... ولنتاین مبارک ...

------------------------------------------------------------------------------------------


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
بايد بكشد عذاب تنهايي را فردی که ز عصر خود فراتر باشد !

 

بايد بكشد عذاب تنهايي را
فردي كه زعصر خود فراتر باشد


|لینک مطلب|نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
هفت اصل بیل گیتس ...

گفته ميشه «بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت:

«در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند»

او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

اين اصول به شرح ذيل است:

اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن ‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار « يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند


|لینک مطلب|نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم …. ساكن كوي بــت عربده جويي بوديم

 

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد …. داســـــتان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر‌ و ‌ساماني من گوش كنيد …. گفتگوي من و حيراني من گوش كنيد

شرح اين آتش جانسوز نــگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟

روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم …. ساكن كوي بــت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانهء رويي بوديم …. بستهء سلسله سلسله مويي بويم

كس درآن سلسله غيراز من‌و‌دل بند نبود
يك گــــرفتار از اين جمله كه هستند نبود

نرگس غمزه‌زنش اين‌همه بيمار نداشت …. سنبل پر شكنش هـــيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گـرمي بازار نداشت …. يوسفي بود ولي هـــيچ خريدار نداشت

اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گــــــرمي بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبي‌و‌رعنايي او …. داد رســـــــــوايي من شهرت زيبايي او
بس که دادم همه جا شــرح دلارايي او …. شــــهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کي سر و برگ من بي‌سروسامان دارد


|لینک مطلب|نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
منزلگه ويرانه خويش ...

 

می روم خسته و افسرده و  زار سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا  می برم  از  شهر  شما  دل  شوريده  و  ديوانه خويش

می برم، تا كه درآن نقطه دورشستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق،زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

-------------------------------------------------------------

 

همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

تجربه و خاطره و گذر عمر

 


|لینک مطلب|نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
بی عنوان ...

 

" عشق يعني

اراده به توسعه خود با ديگري

در جهت ارتقاي رشد دومي "

------------------------------------------

"بزرگترين عيب براي دنيا همين بس که بي‌وفاست"


|لینک مطلب|نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
زندگی زیباست اگر بخواهی ...
 

زندگی زیباست

اگر بخواهی ...


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
و شما ... !

 

و شما :

ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !

پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.

و شما :

ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !

پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.

و شما :

ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...

پس از این مرا کمتر خواهید دید !!

 


|لینک مطلب|نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
نظر دکتر شریعتی درباره عشق و دوست داشتن ...
عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.


عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.


عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.


عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.


عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.


عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.


عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.


عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.


عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.


عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.


ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.


عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.


عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.


عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.


در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد


دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”


|لینک مطلب|نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 4:20 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
حلول ماه مبارک رمضان مبارک ...

 


|لینک مطلب|نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( نيايش ! )
درد بی کسی ...

 

پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

                                                                       « دکتر علی شریعتی»

 


|لینک مطلب|نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( نيايش ! )
بعد از یه مدت بازم برگشتم !
سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم و خوبم !

اول از همه از اینکه تو این مدت با نظرات خودتون منو شرمنده کردین !

توی این مدت که نبودم رفته بودم خدمت مقدس سربازی !

دورانه آموزشی رو تموم کردم الانم مرخصی هستم !

میخوام بازم شروع کنم !

فعلا !

به امید دیدار دوباره !


|لینک مطلب|نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( )
كوچه ...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 


|لینک مطلب|نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )
پازل ناتمام من ...
تازگی‌ها تصمیم گرفته ام گوشه‌ای از ذهنم مال عشق باشد نه تمامی‌اش..
فکر می‌کنم به حرف آن‌کس که گفت:من تمام عمر به‌دنبال کسی مثل تو بودم..تمام عمر..
و فکر می‌کنم..راست می‌گفت..من هم تمام عمر به‌دنبال این‌چنین کسی بودم..
بگذریم که نشد به‌او برسم..یا به‌هم برسیم..
اما انگار قطعه‌ای از وجودم گم شده بود.. قطعه‌ای که سالیان سال، به قدر تمام عمرم، در گوشه‌ای از دنیا پنهان مانده بود..وقتی که آمد، بی‌هیچ سختی و فشاری سر جای خودش نشست..آن قدر همه چیز کوک بود که فکر می‌کردم این خود من است.. وجودش را دوست می‌داشتم.. حسش نمی‌کردم..
شده بودن کسی آن‌قدر آرامش بهتان بدهد که حسش نکنید؟
مثل یک قطعه موسیقی زیبا..
وقتی موسیقی کلاسیک گوش می‌کنم، یک قطعه شاهکار، ناخودآگاه صدایش را از یاد می‌برم..جزئی از زمان و مکان می شود..و فقط می‌فهمم که لذت می‌برم..
بودن او برایم همین بود..
گفت: هرگز دیگر مثل مرا نخواهی یافت..این همه شبیه به خودت..و این‌همه هماهنگ.. گفت که او سالها گشته و نیافته..
شاید راست باشد..
شاید هم نیمه سومی از ما هست که نمی‌دانیم کجاست..
به‌هرحال با‌خودم فکر کردم تمام این سالها زحمت کشیدم تا خودم را ، نیازم راو علایقم را بشناسم..گرچه شاید دست‌آوردم به قدر زمان و زحمتی که گذاشتم، نباشد، اما همین‌قدر هست تا بفهمم عشقی که مال من است و سهم من از دنیاست، چه رنگ و بویی دارد..
سزاوار نیست از خیر این‌همه بگذرم..

آدم بزرگی نیستم..او هم نبود..اما گاه پازلی را می‌چینی ..و فقط قطعه‌ای به‌قدر یک ناخن از آن کم داری..اگر پیدا شود و سرجایش گذاشته شود، پازل تو زیباست..وگرنه مال او نباشد، زیباترین و بزرگ‌ترین قطعه دنیاباشد، دل آزار می‌شود..

بعضی‌ها می‌گذارند..جای خالی را نمی‌توانند تحمل کنند..
بی خیال دل آزاری..
خالی نماند که بگویند یک پازل بلد نبود بچیند..

بعضی دیگر آن قطعه کوچک را از سر اتفاق یا‌فته‌اند اما در تمام عمر قدرش را نمی‌فهمند..
که اگر نباشد چه خلاء بزرگی‌ست ..

اصلا بودنش قابل قیاس با قد و قواره اش نیست... یعنی ربطی به‌هم ندارند..

من از آن گروهم که جای خالی را می‌بینند..و می‌دانند که چه قطعه‌ای گم است..اما رضایت به‌هر چیزی نمی‌دهند..
گروه ما تا آخر عمر می‌گردد..گاه میان یک سمساری قطعه را می‌یابد..گاه میان خیابان.. گاه توی ویترین یک جواهرفروشی..

و گاه به روز آخر عمر می‌رسند و هم‌چنان پازلی حل نشده برایشان می‌ماند..



|لینک مطلب|نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر فلسفه ! )
مرا ببوس مرا ببوس ...
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


|لینک مطلب|نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط محسن. م.
مطالب مرتبط ( دفتر عشق ! )

آخرین نوشته ها
سخنان طلائی از دکتر شریعتی

این داستان را بدقت بخوانید:
داستان جالب طناب یا خدا
داستان آموزنده فرشته ها
ماه مبارک رمضان
اللهم عجل لولیک الفرج
ای دل ســاده بکــش درد کـه حقت این است
"صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم "
خدایا کفر نمی‌گویم ...